تبليغاتX


یه غریبه

87/03/31

طلوع دوم آغاز شد

 

امروز جمعه است ...


یک سال از غروب 31 خرداد 86 گذشت ...


یک سال از طلوع این نوشته ها گذشت ...


اولین احساس :-


 "  صمیمیت یعنی احساس ایمنی کردن در افشای حقایق در مورد خودمان ، در مواقع بحرانی ...
اگر جوی ایجاد شود که دو نفر آزادانه حرف دلشان را با هم بزنند ؛ در این صورت مانع پیشرویشان از بین می رود
 "

 

من از چیزی آگاه نبودم ، اما از اولین صداهای این قلم طنینی مختلف به مشامم رسید ...


به احتمال زیاد صدای جاده هاییست که مقصد را به خدا پیوند می دهند.


زمانی که این انگیزه در من متولد شد ، پوچترین سفیدی را در خود دیدم ...


کم کم خدا به دنیا آمد ، شد تنها رنگ رویاهای پسر بد ...


رنگ سیاه برایم آشنایی آشناتر از آبی آسمان بود .


آمدن انسانها می توانست شبهایم را روشن کند و رفتنشان آهی بود از عمق نفس .


از آن ثانیه ها ، زبان ساده ای  برای حرفهای چشمانم برگزیدم .


آمدند ...


گذشتند ...


 رفتند ...


چقدر زود ...


ولی او ماندگار شد ، سبزم کرد ...


کدام باران ، نامم را عوض کرد ؟!


بیش از یک سؤال بی جواب ، در ذهنم غلط می زد ، اما فراموشی نعمت بزرگیست .


تنها گناه نوشته هایم یک داستان کوتاه ، یک داستان قشنگ.


تنهایش گذاشت و رفت ... برای همیشه .


دستی که رهایم کرد ، دیگر مال من نیست ، او همراه خوبیهای من بود ...


او هنوز اینجاست ، در قلمم ماندگار است ...

 

دعا کنید برای پسر بد

به یاد ۳۱خرداد ۸۶ « غریبه »


-------------------------------------------------

مطالب بعدی این وبلاگ به وبلاگ دیگری منتقل می شود .

 

از تمام دوستانی که با نظراتشان پسر بد را همراهی کردند ممنونم ...

 

امیدوارم تا حد کمی هم که شده مفید بوده باشم

 

دعای دیگران برای ما ، و دعای ما برای دیگران مستجاب است ؛

 


| پسر بد |